تبليغاتX
خبرنویس

قالب وبلاگ


خبرنویس
زمزمه انتظار- علی احمدی 

وقتي آدم ببيند همه چيز در مالکيت خداست

 آن وقت ديگر غصه‌ي گاهي نشيبهاي زندگي را نمي‌خورد،

وقتي آدم بداند زمين خدا بدون حجت نيست

غم به دلش راه نمي‌دهد

وقتي بداند زمين به بندگان شايسته خدا خواهد رسيد

ديگر نگران فردا نمي‌شود

اما ما آدمها گاهي همه اينها را فراموش مي‌کنيم

هر راهي چراغي مي‌خواهد

با نور تو هرگز ما گم نمي‌شويم...

[ پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:39 ] [ علی احمدی ]
سلام حضرت بهار!

می خواهم دعا کنی

دعا کنی درخت مهربانی شویم وقتی شاخه هایمان را تکان می دهند میوه ای بیفتد گرسنه ای سیر شود...

[ چهارم فروردین 1391 ] [ 22:7 ] [ علی احمدی ]

زمستان که بساط خودش را جمع‌ ‌کند ما يک سال بزرگ‌تر مي‌شويم

 و  اين روزها که

دور و برمان همه سرگرم خانه‌تکاني‌اند

بايد خودمان را بتکانيم سبک شويم؛

ما که به خورشيد اقتدا کرده‌ايم،

 ما که از شماييم،

ما که جانمان به تو بسته است،

بي صبرانه منتظر بهاريم‌‌،

وقتي که شکوفه‌هاي انتظار به بار خواهند نشست

و تو خواهي آمد...

خدا را چه ديدي شايد همين فردا!

[ بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 9:0 ] [ علی احمدی ]
خداوند عاشق‌تر از همه تو را دوست دارد...
هر روز صبح "آفتاب" را به تو هدیه می‌کند
هر بهارُ دامنی از گل برایت می‌فرستد و...
یادت باشد فرزند آدم!

فقط "اوست" هر وقت بخواهی چیزی بگویی خوب حرف‌هایت را گوش می‌کند.
پس همین حالا هر چه می‌خواهی بگو...

[ بیستم اسفند 1390 ] [ 15:37 ] [ علی احمدی ]
يادش به خير ننه علي! طعم چاي گرمش را در آن روز سرد بهشت زهرا )س( فراموش نمي‌کنم...

 

[ چهاردهم اسفند 1390 ] [ 15:56 ] [ علی احمدی ]
نمی‌خواهم این فاصله مرا از تو دور کند نمی خواهم
نمی‌خواهم با موج غفلتی که گاه و بی‌گاه بر صخره‌ی جانم می‌کوبد، تمام شوم.
نمی‌خواهم سهم من از انتظار، همین واژگان بی‌تاب باشد و بس


می‌خواهم

از پشت همین ابرهای غیبت به تماشایت بنشینم

و بوی حضورت را مدام حس کنم، آرام شوم...


ما

زیر سایه‌ی مهربانی تو نفس گرفته‌ایم

تک‌تک نفس‌هایمان آمدن تو را فریاد می‌زند...

[ سیزدهم اسفند 1390 ] [ 15:0 ] [ علی احمدی ]
دلم دارد از جا کنده مي‌شود مي‌گويي چه کنم؟

مي‌دانم بايد دلم را زلال کنم تا تو در من ظهور کني

 

[ بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 22:53 ] [ علی احمدی ]

اشتياقي بزرگ در جانمان نشسته،

آل محمد مثل خورشيدند، هرگز خاموش نمي‌شوند

پيمان با خورشيد پيمان با يک عمر جاودانگي است

مي‌خواهم اين احساس عميق دوست داشتن تو را

زير لبهايم پنهان نکنم

و

پرنده درونم را

در سراسر عالم به پرواز درآورم

همه بدانند تو امام ما شده‌اي!

مي‌داني همين امشب از خدا چه خواستم؟

‌خواستم مدام در لحظه‌هاي ما تکرار شوي،‌

ما محتاج نبض نگاه تو‌ايم

بيش از اين چشم به راهمان مگذار!

[ پانزدهم بهمن 1390 ] [ 9:48 ] [ علی احمدی ]

صحبت امروز و دیـروز نیست؛

صحبت یک عمر انتـظـــــــار است                                      

که هفته های ما ین گونه پریشان شده اند،

ما 

از همان وقت که درِ گوشمان آرام، اذان زمزمه کردند و اقامه،

آموختیـم زمیـن خدا هیچ وقت خالی از حجت نیست

 و

گرفـــتـارت شدیم

حالا هم هر وقت نام تـو می آید؛ تمام قد می ایستیـم

دلتـنگ بشویم سر روی شانه های دعـای فرج می گذاریم

و وقت تنــهایی

پرتو نگــاهـت را که حفره های روحـمان را گرم می کند

خوب حس می کنیم

مـا

پشت این میله های انتـظــــــار، تاریـک، خستـه و چشــم به راه مانده ایم؛

خورشیــد را کنار بزن ...

 

[ نهم بهمن 1390 ] [ 0:22 ] [ علی احمدی ]
خسته که می شوم می نشینم رو به روی خدا - که همه جا هست - سفره دلم را پهن می کنم...
[ بیست و نهم دی 1390 ] [ 21:58 ] [ علی احمدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات سایت

آی پی رایانه شما :

بک لینک طراحی سایت