صحبت امروز و دیـروز نیست؛
صحبت یک عمر انتـظـــــــار است
که هفته های ما ین گونه پریشان شده اند،
ما
از همان وقت که درِ گوشمان آرام، اذان زمزمه کردند و اقامه،
آموختیـم زمیـن خدا هیچ وقت خالی از حجت نیست
و
گرفـــتـارت شدیم
حالا هم هر وقت نام تـو می آید؛ تمام قد می ایستیـم
دلتـنگ بشویم سر روی شانه های دعـای فرج می گذاریم
و وقت تنــهایی
پرتو نگــاهـت را که حفره های روحـمان را گرم می کند
خوب حس می کنیم
مـا
پشت این میله های انتـظــــــار، تاریـک، خستـه و چشــم به راه مانده ایم؛
خورشیــد را کنار بزن ...
نه سوز تو به سردی روزهای فراق می رسد
و نه بلندی یلدایت به بلندای شبهای انتظار...
هی قد کشیدیم و قد کشیدیم ، شدیم آدم بزرگ
آدم بزرگ هایی که گاهی گم می شوند
بی طاقت می شوند سر هیچ!
یادشان می رود خلیفه خدایند روی زمین
آدم بزرگ هایی که
گاهی فراموش می کنند "زمین خدا هیچ وقت خالی از حجت نیست"
ما
جانمان را با آیات تطهیر و مباهله شستشو می دهیم
وقتی چشممان به خورشید است
وقتی صدای گام های یک مرد آسمانی گوشمان را می نوازد
نگران چه ایم؟
وقتی فردا از آن من و توست
سحر فرصت خوبي است در آسمانش واژههاي دعاي فرج را بکاريم
و
با چشمهايمان آبشان بدهيم تا
قد بکشند الي الله
چشمها روزه که ميگيرند زلال ميشوند و بي قرار،
بي قرارتر از همه جمعهها
و
در اين روزهداري
تو بيشتر از هميشه از ذهن ما عبور ميکني
مخصوصا پيش از افطار که دلهره نبودن تو بر جانمان مينشيند.
بيش از اين نخواه که گدازههاي فراق لحظههايمان را بسوزاند،
پشت پنجرههاي روشن سحر، يک دنيا چشم براي آمدنت دعا ميکند
شتاب کن!
این روزها که
همه شادند...
يکي بود، يکي نبود
يک سال گذشته بود و يک ماه، از آن ازدواج فرخندهاي که
نرجس خاتون عروسش بود و خورشيد سامرا دامادش،
جمعه بود،
هديه خدا به بشر نوزادي بود شبيهتر از همه به پيامبر
که روي بازوي راستش آيهاي نوشته شده بود پر از اميد...
جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا
آمد تا بشر، ديگر اين قدر دلنگران نباشد،
هر وقت غصهاش گرفت رو به رويش بايستد و آرام شود...
حالا
يکي هست که ذخيره خداست بر روي زمين
و
يک دنيا چشم
که منتظر باران ظهور اوست...
دوست دارم آيينه کاري کنم همه شهر را
دوست دارم تا ماه نصف نشده، غصههاي خرد و ريز را دور بريزم "به مبارکي آمدنت"
دوست دارم
در ميان چراغهايي که
از شوق آمدن طاووس اهل بهشت تندتند چشمک ميزنند فرياد بزنم
تا صدايم در گوش آنهايي بپيچد که تو را ندارند، بيچارهها!
دوست دارم بلند بلند بگويم
همه بدانند او که زبور و تورات و انجيل و قرآن
وعدهاش را دادهاند
ميآيد...
فداي تو!
ما غم هجرانت را به جان ميخريم
به اميد آن روز که لبخند را بر لبان عالم بنشاني
دير نکني ... آقا!
وقتي ابرهاي ماه پاياني بهار مقابل دريچه چشمهاي منتظرمان ميگريزند
وقتي تکرار غريب ثانيهها جاي خالي يک منجي را داد ميزنند
وقتي پيچ و خم کوچههاي اضطراب را به اميد وعده حتمي خدا با اشتياق طي ميکنيم
دلمان به يک چيز خوش است:
"اين که زير نگاه بلند تو نفس ميکشيم"
خدا ما را دوست دارد، دوست نداشت که تو را ذخيره نمي کرد براي ما، آن وقت تنها بوديم و بي کس،
اما ديگر مخواه که ميان واژه هاي فراق جمعه به جمعه گداخته شويم،
ما را درياب