آیا می دانید اولین گوینده رادیو در ایران کیست؟
سال 1319 در حالي كه 20 سال از اختراع راديو در دنيا ميگذشت اين رسانه وارد ايران شد. خيليها راديو را از آن روزهايي كه كارش را در بيسيم پهلوي شروع كرد. به خاطر دارند چون 68 سال اگرچه عمر زيادي است اما فاصله كوتاهي است براي به خاطر آوردن. هنوز هم به خيلي از قديميترها و پيشكسوت هاي راديو كه زنگ ميزنيم خوب به ياد ميآورند زماني را كه راديو از بيسيم قصر به ميدان ارگ رفت و تا امروز هم در آنجا شعبهاي دارد. چون راديو تهران و اداره كل نمايش آنجا هستند. ادامه اش را اینجا ببینید
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای آمدنت مثل روز روشن!
این روزها که می گذرد هر روز در انتظارت هستم
اما با من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟
زنده یاد قیصر
اول این که البته این دوست بزرگ حق دارند من مدتی اصلا نتونستم وبلاگم رو به روز کنم مگر با همین گفتارهای شبهای جمعه. دوم این که شعر هیچ تناقضی با ارتباطات نداره. شعر بخشی از روزگار منه اما غالب اوقات " از دیدگاههای بزرگان و حتی کوچکهای ارتباطات هم استفاده می کنم " ولی باز هم چشم سعی می کنم. خیلی از دوستان هم هستند که می خوان اینجا ادبی بنویسم. بر شعر خواندن همچنان اصرار دارم چون دوست دارم.
سال 83 که براي اولين بار حج مشرف شدم ، خيلي سعي کردم با مسلمانان کشورهاي مختلف ارتباط برقرار کنم و با فرهنگ و آداب و رسوم آنها آشنا شوم. بيشتر از همه دوست داشتم با مسلمانان افريقايي گپي بزنم . همانطور هم شد . دوستان بسياري پيدا کردم که از جمله انها برادر مسلمان "گيوم سورو" رئيس شورشيان" پيشين ساحل عاج بود! شاید برایتان جالب باشد که پیش از آن تصور من از گيوم سورو و "شورشيان" ساحل عاج انسانهايي خشن، نچسب، با لباسهايي نامناسب ، بداخلاق، فوق العاده منزوي و خيلي صفات منفي ديگر بود. تصوری کاملا اشتباه ! چند نفري که من ديدم انسانهايي بودند مهربان، دوست داشتني، علاقه مند به ارتباط با مسلمانان و داراي خيلي صفات مثبت ديگر.
اما منشا تصور اشتباه من چه بود ؟
تمام بي بديل من! نمي داني چقدر ذهنم آشفته است، آنقدر اين سالها از نبودنت گله کرده ام آنقدر از نيامدنت نوشته ام ، آنقدر از دلتنگي زمين و از چشم به راهي آسمان براي ظهورت نوشته ام که نمي دانم چگونه شادي امشب را در جان اين لحظه ها تزريق کنم. امشب دستهايمان را در دستهايت مي گذاريم و به ولايت و امامت تو مي باليم.

حنجره ام را باد مي برد به صحرايي که از فردا تمام دلواپسي ام مي شود.
در اين سفيديهاي يخ زده ، شهر سياه مي شود من سياه مي شوم مثل ابرهايي که مي خواهند ببارند. درونم مي پرسد چرا يک قافله حج را تمام نمي کند؟ انگار شيعه فقط با آمدن تو دلتنگي اش تمام مي شود
خدا کند اين چشمهاي چشم به راه خشک نشوند. محرم است.

به التهاب چشمهايمان نگاه کن! امروز سطر به سطر دعا به ياد تو بوديم فردا هم عيد بندگی است که نفس خويش را هر لحظه رمي جمرات کنيم تا اسماعيل درونمان تازه شود جايي که خانه توست!
ما يلدايي نداشته ايم که صبح نشود ، سراسيمه تر از هميشه مشتاق آمدن توايم.